محمد بن على ظهيرى سمرقندى

142

سندباد نامه ( فارسى )

شعر بذا « 1 » قضت الايّام ما بين اهلها * مصائب قوم عند قوم فوائد 1 بدان كه مدّتى است تا برنايى بر من عاشق است و در رنج عشق ، بدر او هلالى و شخص او خلالى شده است . سر كوى ما مطاف اوست و گرد در و ديوار ما كعبه طواف او « 2 » . به كرّات ملطّفات و رقعات « 3 » فرستاده است ، مخبر از صفوت مودّت و منهى از كمال محبت و من در مقابلهء آن « 4 » اقوال لطيف ، جوابهاى عنيف داده‌ام و دل او برنجانيده . گنده‌پير چون اين سخن بشنود « 5 » ، استحالتى عظيم نمود و گفت : جان مادر ، خطا كرده‌اى كه دل او بيازرده‌اى . زنهار از خستگان عشق ، مرهمى دريغ مدار و بستگان بند هجران را « 6 » خوار مگذار چه هركه افتادگان عشق را دست نگيرد ، پايمال حوادث شود و هركه بر محرومان وصال ، رحمت ننمايد « 7 » ، مرحوم گردد . زن « 8 » گفت : اى مادر ، نصايح تو را بر دل نگاشتم و با تو عقد عهد بستم « 9 » كه بعد از اين قدم بر جادّهء اين نصيحت نهم و مراعات جانب او واجب دارم « 10 » . بيت بعد از اين دست ما و دامن دوست * پس از اين گوش ما و حلقهء يار 2 پس گفت : اى مادر ، چون محرم اين غم ، سمع تست و منوّر اين حجره ، شمع تو ، ناصحى مشفق « 11 » و معتمدى « 12 » و اگر بركت صحبت تو نبودى ، دمار از روزگار من برآمده بود « 13 » ، بايد كه چون آن جوان را بينى در تمهيد اعذار مبالغت « 14 » نمايى و آنچه واجب كند از لطف عنايت و حسن رعايت ، دل او بجاى آرى . پيرزن در وقت از پيش دختر بيرون آمد و جوان را بدين كلمات لطيف و محاورات ظريف « 15 » بشارت داد و گفت :

--> ( 1 ) . ازمير : كذا ( 2 ) . ازمير : كعبه طواف اوست ( 3 ) . آتش : ملطّفات نبشته و مرقّعات فرستادست ( 4 ) . آتش : اين ( 5 ) . ازمير : بشنيد ( 6 ) . آتش : « را » ندارد ( 7 ) . آتش : نمايد ( 8 ) . ازمير : « زن » ندارد ( 9 ) . ازمير : عقد و عهد پيوستم ( 10 ) . ازمير : دانم ( 11 ) . آتش : مشفقى ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . آتش : معتمدى صاين ( 13 ) . آتش : بودى ( 14 ) . آتش : مبالغتها ( 15 ) . آتش : « بدين كلمات لطيف و محاورات ظريف » ندارد